|
هیاهوی خالی و پوچ.... من را، در حریم امن چشمانت به آرامش برسان...
امروز با شروع ۲۱ سالگیم خیلی چیزا رو گذروندم... ۲۰ سالی که خیلی چیزا فهمیدم ... و حالا باز متولد شدم... تولدی که توی نیمه دوم زندگیم بوجود آمد ... و چشم من رو روی خیلی چیزا باز کرد... می خواهم شروعی تازه داشته باشم... می خواهم به سوی تو بیایم... اما... کدام پارچه؟ از کدام طاق بافته های گران بها؟ کدام دست ماهر بدوزد؟ کدام گرمای بی نظیر، چین و چروک اش را یکنواخت کند؟ اصلا از کدام حریر؟ با چه تارو پودی ؟ از تن کدام پله؟ دنبال لطافتم. دوست دارم در کنار تو، زیباترین لباس بر تن من باشد، یکی باشم. دوست دارم نگاهم کنی. ترک می کنم، بی چون و چرا ترک می کنم ، هر چیزی که بد بدانی اش. هر لباسی را که بگویی به من نمی آید. هر کلمه ای را که بگویی دوست نداری بگویم. اصلاً دوست دارم خودت بگویی با چه اسمی صدایت بزنم؟ خودت با صدای نوشینت یادم دهی چطور بگویم «تو» ... به یمن تولدم ، هر چه بگویی، می ماند وسط؛ و هر چه نخواهی ، می رود کنار! اصلا بی انکه من بخواهم، قانونش همین است. قرار است فقط تو بخواهی، من دوست دارم از همه بیشتر به من نگاه کنی... دوش گرفتن آداب دارد؟ تمیز شدن، قانون می خواهد؟ چرک را از بدنت دور کنی، مؤاخذه می شوی؟ من با شروعی دوباره از بهار پاییزی زندگیم، بی آدابی می خواهم زیر قطره های آب فراوان، دوست دارم یک بار حسابی پوست بیاندازم. دوست دارم خودم را خوب بشویم، دوست دارم از فرق سر تا نوک پایم را از هر گناه دور کنم، می شود کمکم کنی ، آب بریزی روی سرم؟ می شود بی زحمت، کمی ستاره بمالی به قلب ناسورم که زود زود مهیایت شود؟ شنیده ام باران رحمتت برای همه فرود می آید اما عده ای چتری از جنس سنگ به سر گرفته اند ... من چتر سنگینی نمی خواهم، می خواهم خوب نگاهم کنی، از همه بیشتر. چتر سنگی ، مزاحم است... 20 سال هر شب کوچک تر شده ام، اما اینبار بعد از 21 مین بهار زندگیم می خواهم امشب زیر سایه تو قد بکشم ، این تنها سایه ایست که می شود زیرش قد کشید و اوج گرفت... بگذار به من بخندند. من ایمان دارم می شود تولدی دوباره داشت. مهم این است که من تو را یافته ام ، خدای من...
ای چراغ هر بهانه از تو روشن ، از تو روشن ای که حرفای قشنگت من و آشتی داده با من من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه باز می آیی که مثل هر روز، برامون دونه بپاشی من و گنجشکا می میریم، تو اگه خونه نباشی همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام بس که اسم تو رو خوندم، بوی تو داره نفسهام عطر حرفای قشنگت، عطر یه صحرا شقایق تو همون شرمی که از اون، سرخه گونه های عاشق شعر من رنگ چشاته، رنگ پاکه بی ریایی بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو میدهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
مولاي من! دهانت طعم شيرين كدام حس ناسروده را چشيد كه چنين شيفته و از خود بيخود شده، فرياد برآوردي «فزت و رب الكعبه»؟ مرد غریبی که شده از دنیا خسته، رو سجاده می باره اشکاش دسته دسته مثل دل شکسته اش سرش شکسته، از خون مولا شده محراب مثل دریا رنگ حسن پریده با دیدن بابا، تو خونه لرزیده زینب کبری با گریه زخم سرشو حسن می بنده، علی نیگاش میکنه و آروم می خنده با خنده هاش دل حسین و از جا کنده، اون آقایی که کشتشم خدایی شیره حالا حسن زیر بغلاشو می گیره، اگر که زینب ببینه اینجوری میمیره اونی که پهلوون ترینه مرد زمینه، نمی تونه دیگه یه لحظه هم بشینه چشماشو بسته خواب زهرا رو ببینه، آخه علی غریبه..... ناله های غریبانه (دانلود کنید)
به دنبال كدوم حرف و كلامي؟ سكوتت گفتن تمامه حرفاست تو رو از تپش قلبت شناختم، تو قلبت قلب عاشقاي دنياست بزار قسمت كنيم تنهاييمونو، ميون سفرهء شب تو با من بزار بين من و تو دستاي ما،پلي باشه واسه از خود گذشتن كمك كن جاده هاي مه گرفته ،منه مسافرو از تو نگيرند كمك كن تا كبوترهاي خسته، روي يخ بستگيه شاخه نميرند كمك كن از مسافرهاي عاشق، سراغ مهربوني رو بگيريم كمك كن تا براي هم بمونيم، كمك كن تا براي هم بميريم.......
بعد یه مدت طولانی برگشتم که بگم ماه خدا رسید ، ماهی که می گن شیطان را در غل و زنجیر می برن . یادمه اون شبی که خیلی دلم گرفته بودو داشتم دعای کمیل می خوندم با خودم عهد کردم این قسمت رو توی وبلاگ بنویسم.... یا سَیدی وَ اِلهی وَ مَولای اَتُسَلِطُ النار عَلی وُجُوهٍ خَرَت لِعَظَمَتِکَ ساجِدَة، وَ عَلی اَلسُنِ نَطَقَت بِتَوحیدِکَ صادِقَة .... ای مولا و سرور من آیا در آتش می افکنی صورتهایی را که به سجده در آمده اند و یا زبان هایی را که به توحید و یکتایت سوگند خورده اند... نه خدای من تو خیلی مهربونتر از اینایی که بخوایی صورت هایی که برای تو به سجده افتاده اند رو به سوی آتش بکشانی ... خدای من ماه تو نزدیکه به هممون کمک کن تا توی این ماه به سوی تو بیاییم و بهمون کمک کن تا به تو نزدیک بشیم و نزدیک تر خدایا بخاطر همه گناهانم ببخشم پ.ن : بچه ها ازتون می خوام که واسه یکبارم که شده معنی دعای کمیل رو بخونین...
امروز که به وبلاگ چند تا از بچه ها رفتم دیدم برای تو نوشتن آقا منم تصمیم گرفتم وبلاگ رو به یمن ورودتون گلریزون کنم ... مثل کوچه ای که بچه ها از اول نیمه شعبان برای آذین بستنش تلاش می کردن... امروز می خوام از تو بگم که بین همه اماما از همه غریب تری... از تو بنویسم که هنوز نتونستی 313 یار برای خودت جمع کنی... قطعه ای گم شده از پر پرواز کم است یازده بار شماردیم، یکی باز کم است این همه آب که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است.... مهدی جان سلام.... برای نوشتن از تو کلمات سر خم می کنن و قادر به بیان نیستن... امروز کوچه ها و خیابونا رنگ دیگه ای گرفته ،رنگ مهدی... امشب همه بیدارن ... ملائکه خوشحال ... که موعود قراره متولد بشه... کاش فردا اون جمعه ای باشه که انتظارامون به سر میاد... اونوقت زمین رو گلستان می کنم براتون همه گلای دنیارو می کنم فرش زیر پاتون اما نه مهدی جان دروغ چرا؟؟؟ من هنوز نتونستم اونقدر دلمو صاف کنم که اونو فرش زیر پای شما کنم.... یادمه بچه که بودم خواهرم بهم می گفت غروبای جمعه امام زمان نامه اعمال مارو می بینه... اگه بد باشه دلش می گیره ... واسه همینه که بعضی جمعه ها نزدیکای غروب دله ما هم می گیره... بمیرم برای دلت یا مهدی... یادمه بهم می گفتن چوب نیم سوخته ای که توی پهلوی مادرته دستته ... با دیدنش اشک می ریزی اونقدری که می گن زیر چشمات گود افتاده .... امروز می خوام قسمت بدم به پهلوی شکسته مادرت که فراق و جدایی رو کم کن ... مهدی بیا ... چشم انتظارتیم ... نبودن اماممون توی این دنیا واسمون خیلی سخته... آقا جون گرچه دلامون هنوز صاف نیست اما همونو فرش زیرپات می کنیم ...تا بیایی .... چشمامون خشک شد... جمکران انتظارتو می کشه ... آقا بیا تا قبر مادرت از غربت بیرون بیاد هنوزم انتظارو انتظار است ، هنوزم دل به سینه بی قرار است هنوزم خواب می بینم به شبها، همان مردی که بر اسبی سوار است همان مردی که آید جمعه روزی، و این پایان خوب انتظار است...
سلام اومدم که امشب از تو بنویسم از خود خودت... تویی که همیشه کنارمی، تویی که هیچ وقت حواسم بهت نبود ... واااااااااااای ، چه حس خوبی دارم امشب... آره خدا،آره مهربونم ،آره بزرگترینم، امشب می خوام بشم ماله تو... خدای بزرگم سلام... یه آدم گنهکار اومده بهت بگه ببخشید ببخشید که بد شدم، آمدم بهت بگم که خدایا مرسی که کمکم کردی خدایا مرسی که نشونم دادی راه درست چیه ... خدایا مرسی که آرومم کردی... خدا جونم این بنده گنهکارتو ببخش ... خدایا تو که دیدی بنده های زمینیت چی جوری شیکستنم... خداجون اونا مهرتو رو ندارن.... اونا یادشون رفته که از توان، تو که مثل بنده هات قولتا نمی شکونی فراموش کن هر چی گناه کردم... خدایا دل کوچیکمو دو دستی می دم به تو ... مال خود خود خودت... تویی که با خنده هام می خندی ، با گریه هام گریه میکنی... تویی که دلیل بی کسی هامو می دونی ... تویی که همیشه مواظبمی... تویی که هیچ وقت تنهام نذاشتی... خدایاااااااااااااااااا ببخشم... دیگه نذار ازت دور شم... خداجونم دستامو بگیر... دیگه تنهام نذار.. نه اشتباه کردم دیگه نذار خطا برم...
بهت گفتم که آخرین قولی که بهت داده بودمم عملی کردم، بازم مثل همیشه جوابت این بود: خوشبختی تو آرزوی منه.... نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودن هایت میشد... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است می دانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... تو که میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... تو که میدانی از وقتی که از کنارم رفته ای لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب شده است... میدانم که نمی دانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه زندگی جز انتظار آمدنت... و من بیش از پیش منتظرت هستم ،امیدم برگرد که دیگر دلم طاقت دوریت را ندارد... این هجران تا کی ادامه دارد؟؟؟خطا کردم ؟؟ دارم مجازات می شم ؟؟ می دونم حکم شاهزاده اسفنده من اشتباه نیست،اما تو ببخش مجازاتو کم کنو تخفیف را بسیار بذار به حساب دیوانگی، به خدا دیونه تو بودن هم عالمی داره ...
|
|