تبليغاتX
ღ آوای زنــــــدگـــی ღ

ღ آوای زنــــــدگـــی ღ

بخاطر تمام بدی هام...

برای تو...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 16:52  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

بهانه من برای زندگی...

سلام بهانه من برای زندگی ....

دلت تنگ است ..... می دانم !!

قلبت شکسته است ..... می دانم !!

دوری برایت سخت است ...... می دانم !

اما برای چند لحظه ای آرام بگیر .....

تا برایت بگویم...

بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....

و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!

بگویم از آنچه که در این مدت بر من گذشت.....

اما گریه نکن ....

که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...

گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...

بیا و درد دلت را به من بگو...

و مطمئن باش که آرامت ميکنم...!

با گریه خودت را آرام نکن....

گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرامتر می کند..

گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....

گریه نکن چون من هم مانند تو آشفته می شوم..

می دانی که دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس اشک ببینم ..

 زندگی ام ....

 عشقم .....

اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا آرام خود آرام آرام گریستم...

برای دلی که تا همیشه بی تو ....

آرام ... آرام می میرد...!

باور کن بغض راه گلویم را بسته است....

اما گریه نمی کنم...

می خواهم برایت فقط بنویسم...

اما تو بگو بهانه ام ...

می خواهم به یاد گذشته ....

اما این بار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم

 به یاد روزهای از دست رفته بهانه ام :بیا و دستهایت را در دستهای بی روحم بگذار....

و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...

ببار ...

این بار می خواهم جور دیگری برایت باشم..!

سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...

و آرام در گوشم زمزمه کن ...

باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...

می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....

اشک از چشمان سرازیر می شود....

پس برای اخرین بار هم گریه کن....

چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....

من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 23:30  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

یاد دارم در شبی تاریک و سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی می خرم

دسته دوم، جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه زد

عاقبت آهی کشید ، بغضش شکست

اول ماهست و نان در سفره نیست

ای خدا، شکرت ولی این زندگی است؟؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خری؟؟؟؟

 خدایا ما بنده هات کجای کاریم؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:24  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

تکرار می شود

هیاهوی خالی و پوچ....

من را، در حریم امن چشمانت

به آرامش برسان...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:1  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

ܓܨبهانه ای دیگر برای نوشتن از تو...ܓܨ

بهانه دیگری برای اینکه از تو بنویسم...

امروز با شروع ۲۱ سالگیم خیلی چیزا رو گذروندم... ۲۰ سالی که خیلی چیزا فهمیدم ...

و حالا باز متولد شدم... تولدی که توی نیمه دوم زندگیم بوجود آمد ... و چشم من رو روی خیلی چیزا باز کرد...

می خواهم شروعی تازه داشته باشم... می خواهم به سوی تو بیایم... اما...

کدام پارچه؟ از کدام طاق بافته های گران بها؟ کدام دست ماهر بدوزد؟ کدام گرمای بی نظیر، چین و چروک اش را یکنواخت کند؟

اصلا از کدام حریر؟ با چه تارو پودی ؟ از تن کدام پله؟ دنبال لطافتم. دوست دارم در کنار تو، زیباترین لباس بر تن من باشد، یکی باشم. دوست دارم نگاهم کنی.

ترک می کنم، بی چون و  چرا ترک می کنم ، هر چیزی که بد بدانی اش. هر لباسی را که بگویی به من نمی آید. هر کلمه ای را که بگویی دوست نداری بگویم.

اصلاً دوست دارم خودت بگویی با چه اسمی صدایت بزنم؟ خودت با صدای نوشینت یادم دهی چطور بگویم «تو» ...

به یمن تولدم ، هر چه بگویی، می ماند وسط؛ و هر چه نخواهی ، می رود کنار! اصلا بی انکه من بخواهم، قانونش همین است. قرار است فقط تو بخواهی، من دوست دارم از همه بیشتر به من نگاه کنی...

دوش گرفتن آداب دارد؟ تمیز شدن، قانون می خواهد؟ چرک را از بدنت دور کنی، مؤاخذه می شوی؟ من با شروعی دوباره از بهار پاییزی زندگیم، بی آدابی می خواهم زیر قطره های آب فراوان، دوست دارم یک بار حسابی پوست بیاندازم. دوست دارم خودم را خوب بشویم، دوست دارم از فرق سر تا نوک پایم را از هر گناه دور کنم، می شود کمکم کنی ، آب بریزی روی سرم؟ می شود بی زحمت، کمی ستاره بمالی به قلب ناسورم که زود زود مهیایت شود؟ شنیده ام باران رحمتت برای همه فرود می آید اما عده ای چتری از جنس سنگ به سر گرفته اند ... من چتر سنگینی نمی خواهم، می خواهم خوب نگاهم کنی، از همه بیشتر. چتر سنگی ، مزاحم است...

20 سال هر شب کوچک تر شده ام، اما اینبار بعد از 21 مین بهار زندگیم می خواهم امشب زیر سایه تو قد بکشم ، این تنها سایه ایست که می شود زیرش قد کشید و اوج گرفت...

بگذار به من بخندند. من ایمان دارم می شود تولدی دوباره داشت. مهم این است که من تو را یافته ام ، خدای من...

 تولدم مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:0  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

ܓܨتقدیم به تو...ܓܨ

ای چراغ هر بهانه از تو روشن ، از تو روشن

ای که حرفای قشنگت من و آشتی داده با من

من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

باز می آیی که مثل هر روز، برامون دونه بپاشی

من و گنجشکا می میریم، تو اگه خونه نباشی

همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

بس که اسم تو رو خوندم، بوی تو داره نفسهام

عطر حرفای قشنگت، عطر یه صحرا شقایق

تو همون شرمی که از اون، سرخه گونه های عاشق

شعر من رنگ چشاته، رنگ پاکه بی ریایی

بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:33  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

ܓܨپشت سر معشوق...ܓܨ

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت

گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت

می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر

می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر،

بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به

نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در

غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد

کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر

جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی

از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.

تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و

خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.

اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه

را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که

این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو میدهم. و

این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به

او نزدیکتر.

راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

خدای من...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:31  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

ܓܨشب های قدر...ܓܨ

مولاي من! دهانت طعم شيرين كدام حس ناسروده را چشيد كه چنين شيفته و از خود بي‏خود شده، فرياد برآوردي «فزت و رب الكعبه»؟

مرد غریبی که شده از دنیا خسته، رو سجاده می باره اشکاش دسته دسته

مثل دل شکسته اش سرش شکسته، از خون مولا شده محراب مثل دریا

رنگ حسن پریده با دیدن بابا، تو خونه لرزیده زینب کبری

با گریه زخم سرشو حسن می بنده، علی نیگاش میکنه و آروم می خنده

با خنده هاش دل حسین و از جا کنده، اون آقایی که کشتشم خدایی شیره

حالا حسن زیر بغلاشو می گیره، اگر که زینب ببینه اینجوری میمیره

اونی که پهلوون ترینه مرد زمینه، نمی تونه دیگه یه لحظه هم بشینه

چشماشو بسته خواب زهرا رو ببینه، آخه علی غریبه.....

ناله های غریبانه (دانلود کنید)

یا علی ذکر قیام قائم است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:32  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

ܓܨبهانه ....ܓܨ

به دنبال كدوم حرف و كلامي؟ سكوتت گفتن تمامه حرفاست

تو رو از تپش قلبت شناختم، تو قلبت قلب عاشقاي دنياست

بزار قسمت كنيم تنهاييمونو، ميون سفرهء شب تو با من

بزار بين من و تو دستاي ما،پلي باشه واسه از خود گذشتن

كمك كن جاده هاي مه گرفته ،منه مسافرو از تو نگيرند

كمك كن تا كبوترهاي خسته، روي يخ بستگيه شاخه نميرند

كمك كن از مسافرهاي عاشق، سراغ مهربوني رو بگيريم

كمك كن تا براي هم  بمونيم، كمك كن تا براي هم بميريم.......

برای تو که پناه بی کسی هامی ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:52  توسط مهســـا رسپینــــا  | 

ܓܨخدای من ....ܓܨ

بعد یه مدت طولانی برگشتم که بگم ماه خدا رسید ، ماهی که می گن شیطان را در غل و زنجیر می برن .

یادمه اون شبی که خیلی دلم گرفته بودو داشتم دعای کمیل می خوندم با خودم عهد کردم این قسمت رو توی وبلاگ بنویسم....

 یا سَیدی وَ اِلهی وَ مَولای اَتُسَلِطُ النار عَلی وُجُوهٍ خَرَت لِعَظَمَتِکَ ساجِدَة، وَ عَلی اَلسُنِ نَطَقَت بِتَوحیدِکَ صادِقَة ....

ای مولا و سرور من آیا در آتش می افکنی صورتهایی را که به سجده در آمده اند و یا زبان هایی را که به توحید و یکتایت سوگند خورده اند...

نه خدای من تو خیلی مهربونتر از اینایی که بخوایی صورت هایی که برای تو به سجده افتاده اند رو به سوی آتش بکشانی ... خدای من ماه تو نزدیکه

به هممون کمک کن تا توی این ماه به سوی تو بیاییم و بهمون کمک کن تا به تو نزدیک بشیم و نزدیک تر

خدایا بخاطر همه گناهانم ببخشم 

پ.ن : بچه ها ازتون می خوام که واسه یکبارم که شده معنی دعای کمیل رو بخونین...

 الهی و ربی من لی غیرک ( خدایا من جز تو کسی رو ندارم )

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:0  توسط مهســـا رسپینــــا  |